سومین دیدار
سلام فرشته قشنگم دیروز (۲۸/۱۱/۱۳۸۹) با بابا رفتیم سونوگرافی ان تی رو انجام دادیم همونی که در موردش برات گفته بودم وااااااااااااااااااااااااااااااای اگه بدونی چقدر ذوق کردم خیلی جلوی خودمو گرفتم که نزنم زیر گریه اخه تو مثل این بچه های شیطون همش تکون میخوردی البته منم قبلش یه عالمه شیر کاکائو و شکلات خورده بودم که شما بیدار شید همش کمرتو بلند میکردی می کوبوندی به دل مامان به خانم دکتر گفتم پس چرا اینهمه تکون میخوره متوجه نمیشم گفت آخه هنوز خیلی کوچولوئه انقدر قربون صدقت رفتم خانم دکتر دستها و پاها و چشمها و دهنتتو و اون دماغ قشنگت رو به بابایی نشون داد قلبت هم دوباره دیدیم الهی ما...
نویسنده :
مامان
16:06



